|
پشت شیشه برف میبارد + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 18:56 هک شده توسط میلاد |
نازنین همیشگی من ! + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 18:53 هک شده توسط میلاد |
مي دوني ؟ يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن.... تو باشي و منم باشم كف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.... تو منو بغل كردي كه نترسم كه سردم نشه نلرزم مي دوني ؟ تو منو بغل كردي طوري كه تكيه دادي به ديوار پاهاتم دراز كردي.... منم اومدم نشستم جلوت بهت تكيه دادم دو تا دستاتو دور من حلقه كردي بهت ميگم چشماتو مي بندي؟.... مي گي : آره چشماتو مي بندي بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟ مي گي : آره و شروع مي كني به قصه گفتن تو گوشم آروم آروم...... قصه مي گي يك عالمه قصه بلندو طولاني كه هيچ وقت تموم نمي شه مي دوني ؟ مي خوام رگمو بزنم چون دست چپ... يه حركت سريع... يه جمله ي عميق بلدي ؟ نه واي !!! تو كه نمي بيني و نمي دوني كه مي خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستي نمي بيني من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني كه سريع مي برم نمي بيني كه خون فواره مي كنه... روي سنگ هاي سفيد و نمي بيني كه دستم مي سوزه من لبمو گاز مي گيرم كه نگم : آخ كه تو چشماتو باز نكني و منو نبيني تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني من دارم دستمو نگاه ميكنم دست چپمو..... خون ازش مياد مي دوني ؟ دستمو مي ذارم رو زانوهام خون از روي زانوهام مي ريزه كف سنگها مسيرش قشنگه..... حيف كه چشمات بسته است نمي بيني ..... تو بغلم كردي نمي بيني كه سردم شده محكمتر بغلم مي كني تا گرمم شه مي بيني كه نا منظم نفس مي كشم تو دلت مي گي آخي............ نفسم گرفت مي بيني ولي محكم تر بغلم مي كني سردتر مي شم ... مي بيني كه ديگه نفس نمي كشم چشماتو باز مي كني و مي بيني من مردم مي دوني ؟ مي ترسم خودمو بكشم از سرد شدن... از اين هايي كه مردن... از خون ديدن گريه نكن من ديگه نيستم كه ببوسمت..... بگم خوشكل شدي تو خيلي گريه مي كني دلم مي شكنه ... دلم نازكه... نشكونش باشه ؟ من مردم ولي تو باورت نمي شه تكونم مي دي كه بيدار شم فكر مي كني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم مي بيني نفس نمي كشم .... ولي بازم باور نمي كني اونقدر محكم بغلم مي كني كه گرمم شه... اما فايده نداره من مردم ... ولي براي تو زنده ام پس هر شب به اين باغ بيا .. ولي گريه نكن اما اينو بدون هنوز دوستت دارم............. وقتي كه بهار آبرويش مرگ است.... مي خندد از اينكه روبه رويش مرگ است... در آينه ام چقدر مي خندي مرد؟؟.... مردي كه تمام آرزويش مرگ است يك انگار كه كار من نشد انجامم... چيزي كه نشد جداي اين اندامم... من درك درست زندگي مي خواهم... از خودكشي ساده ي نافرجامم
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 20:17 هک شده توسط میلاد |
تویی تو جونم دیگه تنهام نذار من نمیتونم + نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388 13:9 هک شده توسط میلاد |
ما در غم عشق تو اسيران بلاييم كس نيست عاشق بيچاره كه ماييم نه اهل صلاح ايمونه مستان خرابيم اينجا نه آنجاكه بوديم وكجاييم ما را ني سر دوزخ است وني حرص بهشت بردار زرخ پرده كه مشتاق لقاي عاشقي در خون خود غلتيدن است زير شمشير غمش رقصيدن است زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت هر كه شد كشته ي او نيك سرانجام افتاد هر گه ياد جنبش تيغ تو كرده ام از خود فشاندم به تپيدن غبار دل وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونانكه بايدند ونه بايد ها مثل هميشه آخر حرفم را وحرفآخرم را با بغض ميخورم هر روز بي تو روز مباداست بيا بيا كه مرگ راهم كلافه كرده اي در مسلخ عشق جز نكو را نكشند لاغر صفتان زشت خو را نكشند گر عاشق صادقي زكشتن مگريز مردار بود هر آنكه او را نكشند موجيم ووصل ما از خود بريدن است ساحل بهانه است رفتن رسيدن است ما مرغ بي پريم از فوج ديگريم پرواز بال ما در خون تپيدن است از شير فلك چه باك داريم چون با سگ كويت آشناييم ما را سگ خويش خوان كه تا ما گوييم كه شير چرخ ماييم نار تو اين است نورت چون بود ماتمت اين است سورت چون بود اي جفاي تو ز دوست خوبتر انتقام تو ز جان محبوبتر از غم جدا مشو كه غنا ميدهد به دل اما چه غم غمي كه خدا دهد به دل گريان فرشتهايست كه در سينههاي تنگ از اشك چشم نشو و نما ميدهد به دل تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن غم ميرسد به وقت و وفا ميدهد به دل شرح پريشاني دل خونين خود را با كه در ميان بگذارم و با زگو كنم من در خلوت تنهايي خو نيز غريبم در درياي دل فانوسي وجود ندارد + نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 20:38 هک شده توسط میلاد |
|
| |||||